--> ATRE LIMOO

بوی عطر لیمو *( گوشه موجی دنج ... چند قدم تا نارنج

Tuesday, October 04, 2005

به هر حال سه راه پيداست : پليدي پاکي و پوچي . اين سه راه است که پيش پاي هر انسان گشوده است . و تو يک کلمه نامفهومي . و جودي بي ماهيت و هيچ . يکي را انتخاب مي کني به راه مي افتي و با انتخاب را رفتن خودت را انتخاب مي کني ؛ معني مي شوي . ماهيت وجوديت معين مي شود ؛ چگونه بودنت شکل مي گيرد . و اينچنين است که آدمي با تولد وجود يافته است ؛ و با انتخاب ماهيت مي يابد . ماه رمضان مبارک! وبلاگ جديد من ! يک سري بزنيد www.atrelimoo.mihanblog.com

Sunday, September 11, 2005

Bicentennial Man

ما يعني ما آدم ها يک روز چه دور و چه نزديک بايد چشم هامون رو ببنديم و ديگه باز نکنيم اين يعني زندگي ما رو به پايان مسير خودش رو طي مي کنه ولي اجسام دور و بر ما چي؟ خانه ما ؛ ماشين ما ؛ و چيز هايي که دوستشون داريم اونها شايد ساليان سال بعد از ما باشند و از اين نظر حتما ميشه بهشون حسادت کرد که چرا دوست داشتني چيز زندگي ما باشه اما ما... ماها دوست داريم عمر دراز و طولاني رو تجربه کنيم و اين يک واقعيته ولي اين اجسام نا ميرا دور و بر ما اگر ميخواستن به ما حسادت کنن به چي ما حسادت مي کردن يا دوست داشتن کدام توانايي ما رو تجربه کنن ؟ فکرش رو کردين؟
*

اندرو يه آدم آهنيه از نوع پيشرفته و فعلا تخيلي اون و در زماني شايد نچندان دور از ما در آينده زندگي مي کنه اندرو يک اشتباهه ولي اين اشتباه به اون توانايي هايي براي مشابه انسان بودن داده و اين آدم آهني مي خواد احساس يک آدم رو درک کنه اندرو و فتي با يک مهندس طراحي آدم آهني ها حرف ميزنه مي گه: اندرو:عشق همیشه برام جالب بوده یعنی کنجکاو بودم به خاطر حرف هایی که در موردش می زنن روبرت :مگه چه حرفایی می زنن؟ اندرو :میگن عشق یه معجزه است میگن عاشق دنیا رو یه جور دیگه می بینه زمان و مکان رو فراموش می کنه انگار همون لحظه ای که عاشق می شه همون لحظه هم به دنیا میاد و اگر عشقش رو از دست بده قلبش می ایسته و می میره چون هوای تنفسش هوای عشقه این یه جور معجزه است زتده میری بهشت و زنده بر می گردی ! دوست داشتن ! روبرت : وتو می خوای این رو تجربه کنی؟ اندرو : بله خواهش می کنم روبرت : من هم همین طور !
پ.ن:
فيلم زيبايي است و اين ديالگ مربوط به قسمتي از اون فيلمه Bicentennial Man

Saturday, August 20, 2005

حرفي است براي گفتن

حرفي است براي گفتن که تا حنجره بالا مي آيد ولي توان پرکشيدنش نيست پرنده ايست که براي پرواز ميان خود و آسمان آبي خطوط موازي و نزديک قفس را به خوبي درک ميکند اين ميان کساني هستند که که کلامشان براي پريدن تا اوج زاده مي شود پرندگاني که هيچ نسبتي با قفس ندارند کساني که به جاي همه زبان مي گشايند. مي خواستم چيزي بنويسم و هرچه در موردش فکر ميکردم فقط يک کلام در ذهنم مي پيچيد و يک صدا اين کلام و صدا را دوست دارم و کلماتش برايم آشناست انگار بدون انکه سخن گفته باشم کسي حرفم را فرياد کشيده است
. پيش از آنکه واپسين نفس را برارم پيش از آنکه پرده بي افتد پيش از پژمردن آخرين گل بر آنم که زندگي کنم بر آنم که عشق بورزم برانم که باشم در اين جهان ظلماني در اين روزگار سرشار از فجايع در اين دنياي پر از کينه نزد کساني که نيازمند من اند کساني که نيازمند ايشانم کساني که ستايش انگيزند تا دريابم شگفتي کنم باز شناسم که که ام که مي توانم باشم که ميخواهم باشم تا رزوها بي ثمر نماند ساعتها جان يابد لحظه ها گرانبار شود هنگامي که مي خندم هنگامي که مي گريم هنگامي که لب فرو مي بندم در سفرم به سوي تو به سوي خود به سوي خدا...

Tuesday, August 02, 2005

هشت سال خاتمی


840412
Originally uploaded by atrelimoo.
ما آدمهاي سياست نسيتيم چه خوب باشد يا که بد و قرار هم نيست که نوشته اي سياسي اينجا نوشته شود فقط مي خواستم بگويم هشت سال گذشت هشت سال از زندگي هر کدام از ما . ما يعني کساني که هشت سال پيش راي داديم و از راي ما خاتمي رئيس جمهور ايران شد حالا دولت خاتمي کارش تمام شده است با همه کارهايي که کرد و کارهايي که نکرد و چقد جايش خالي خواهد بود جاي خاتمي را نمي گويم جاي خالي هشت سال را مي گويم که مثل باد گذشت و تمام شد و هشت سال خاطره برايمان ماند که بگوييم يادش بخير!

Saturday, July 16, 2005

عطش

هوا بس ناجوانمردانه گرم است ! خورشيد انگار که براي سوزاند نوع بشر نقشه اي از پيش طراحي شده دارد چقدر کيف مي داد وسط اين روز داغ تابستاني آسمان رحمي داشت و کمي برف مي باريد ! آنوقت خوب يخ مي کرديم شايد هم از گرم و سرد شدن ترکي بر مي داشتيم . خب اينها ها را دارد يک مغز آفتابخورده مي نويسد پس ايراد نگير! يخ ... سرما ... خنکي ... بستني واي به روزي که اين مردم در شرايط بدي قرار بگيرند نمي داني که چه ها که نمي کنند راست گفته اند که نياز مادر اختراع است . ايرانيها و مصريان باستان وقتي هوا مثل امروز ما گرم شد و عطش امانشان را بريد عصاره ميوه ها يي را مي نوشيدند که بايخ آميخته شده بود و ايرانيان باستان عادت داشتند يک نوع يخ که به وسيله عصاره ميوه هاي شيرين درست مي شد به شکل تخم مرغ درست کنند تا هنگام گرما آن را ليس بزنند فکرش را بکن کوروش و داريوش پادشاهان باستاني مثل بچه هاي کوچه خيابان وقت تابستان يخ ليس ميزدند والبته گرما درد مشترکي است ميان ما و آنها. ژول سزار امپراطور رم وقتي در ميدانهاي جنگ تشنه اش مي شد و هوا گرم بود از همين بستني هاي تخم مرغي شکل ليس ميزد. بستني امروزي در قرن شانزدهم در کشور ايتاليا و شهر فلرانس مادر بستني هاي امروز ي متولد شد و مبتکر آن شخصي به نام برنار بوون تالاستي بود . اين ابتکارطرفداراني براي خودش داشت از جمله ملکه فرانسه کاترين دومديسي اين خانم از خوراکيهاي شيرين خوشش مي آمد بنا بر اين اين نوع بستني را که با خامه و شير يخ بسته درست مي شد در بين اشراف جا انداخت . بستني تا قرن گزشته بيشتر خوراک ثروتمندان بود و چه خوش بخت بوديم ما که روزگارمان آنقدر حقير نيست که مردم عادي را از بستني خوردن هم محروم کند و به طور متوسط در دنياي ما هر فرد پنجاه کيلو گرم بستني مي خورد!

Friday, July 08, 2005

يکي از دعا هاي خيري که اين روزها ميشه در حق دوستان کرد اينه که خدا روزي رو براتون نياره که کارتون به بيمارستان بيفته! ولي هيچ وقت يادمون نره که ما انسانها در مقابل خيلي از اتفاقها بدون دفاع و ضعيف هستيم و روزهايي هست که روز خوب ما نيست و بدون خواست قلبي بيمار و ناتوانيم و از طرف ديگر هم اگر نبود نياز ما آدمها به بيمارستان و درمانگاه و پزشک و پرستار پس اين موارد براي چه به وجود آمده اند پس با دعا خير که هيچ وقت راهت به بيمارستان و دکتر و دوا نيفته نميشه کارها رو به سامان رسوند .

نمي دونم شما اين سريال پرستاران رو ديديد اين سريالي است که از شبکه يک ما و يکي از شبکه هاي استراليا پخش مي شه و هميشه نظر من رو به خودش جلب مي کنه اونقدر طبيعي يک بيمارستان رو براي بيننده به نمايش در مياره که به راحتي ميشه درد يک بيمار رو از پشت شيشه تلوزيون حس کرد يک دوستي دارم که هر وقت با هم هستيم و اين سريال شروع ميشه سعي ميکنه از ديدن خوداري کنه چون هر وقت مي بينه دچار ناراحتي ميشه و در خودش دنبال مرض هاي جور و واجور مي گرده و هميشه ميگه اين لعنتي ها بيمارستان رو ميارن توي خونه آدم ! در اين بيمارستان کارهايي انجام مي شه که به نظر ما ايرانيها نقطه آرزو ها خواسته هاي ماست چرا که خيلي کم پيش مياد اين رفتارها براي ما يا نزديکان ما که در بيمارستان به هر دليل بستري شده باشن انجام بشه نمي دونم شايد اين مشکل ما جهان سومي هاست که در هر چيزي بايد عقب تر از دنياي پيشرفته باشيم و البته به همين دليل هم جهان سومي به حساب مي آييم ولي آيا نيازهاي انساني ما ايرانيها هم از نيازهاي مشابه مثلا مردم استراليا کمتر است يا با همان نيازها يا حتي بيشتر از آنها خدمات انساني و بهداشتي و درماني کمتري را دريافت مي کنيم

Thursday, July 07, 2005

اخر خط امتحان

زندگي کمي آرام گرفت وقتي امتحان ها به آخر خط رسيدند آخرين برگه را که مراقب تحويل گرفت خودکار هم همراه من نفس راحتي کشيد و خسته از اين همه سگ دو روي کاغذ به ارامش روزهاي بعد فکر کرد و من به صبح هايي که نبايد زود خواب شيرين را ترک کنم و هم آغوش جزوه هاي تلخ بشوم . نمي دانم چرا انسان آزادي را بيشتر از هر چيزي دوست دارد البته چرايش زياد مهم هم نيست مهم آن است که آزادي دوست داشتني است و اين اوج دلخواه است که خود براي ساعت هاي پيش رو تصميم بگيري و کارهايي را که بيشتر دوست مي داري انجام دهي. کنکور بي پدر هم تمام شد و اين افيون دوره جواني يواش يواش سايه نکبت خودش رو از روي خانواده شمعداني هاي من کنار مي کشه و اميدوارم هيچ وقت ديگه بر نگرده . يادمان باشد کسي مسئول دلتنگي ها و مشکلات ما نيست .اگر رد پاي دزد آرامش و سعادت را دنبال کنيم سر انجام به خودمان خواهيم رسيد که در انتهاي هر مفهومي نشسته ايم و تمام چيزهاي مربوط و نا مربوط را زيرو رو مي کنيم !!

Sunday, May 29, 2005

من از خودت خسته ترم

تکيه به شو نه هام نکن من از خودت خسته ترم ما که به هم نمی رسيم بسه ديگه بزار برم کی گفته بود به جرم عشق يه عمری پرپرت کنم حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها نه برده حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها تو اين دو روز زندگی شبيه من فراوونه يه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه من عاشقم همين و بس غصه نداره بی کسی قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسيم تکيه به شونه هام نکن من از خودت خسته ترم ولی هنوز عاشقتم بزار برم بزار برم بزار برم اين بار فقط يک شعر... اين شعر رو هم توي وبلاگ مسافر پائيز خونده بودم !

Sunday, May 15, 2005

اميد

گويند كه دوزخي بود عاشق و مست قوليست خلاف دل در آن نتوان بست گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود فردا بيني بهشت همچون كف دست خيام ديشب به خود گفتم: شعور يك گياه در وسط زمستان از تابستان گذشته نمي آيد از بهاري مي آيد كه فرا مي رسد . گياه به روزهايي كه رفته نمي انديشد به روزهايي مي انديشد كه مي آيد . اگر گياه يقين دارد كه بهار مي آيد چرا ما انسانها باور نداريم كه روزي خواهيم توانست به هر آنچه مي خواهيم دست يابيم؟

Friday, May 06, 2005

وقتي زمين تب مي کند

تا کي غم آن خورم که دارم يا نه وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه پر کن قدح باده که معلومم نيست کين دم که فرو برم برآرم يا نه خيام هميشه چيزهايي را که داريم و فراوان هم داريم قدر نمي گذاريم . هميشه بايد چيزي يا کسي را از دست بدهيم تا ارزش آن را درک کنيم . هر بار که پيشامدي رخ مي دهد و از دست داده اي داريم اين حرف ها را مي زنيم و باز فراموشمان مي شود تا آنکه روزگار دوباره به يادمان آورد و مثل هر بار آه حسرتي تکراري را سر دهيم . وقتي آرامش رخت مي بندد مي توان فهميد روزهاي آرام چه مفهوم لذت بخشي هستند و وقتي زمين ميلرزد مي توان ارزش آرامشي را دانست که امنيت را معني مي کند. خانه جايگاهي ميان چند ديوار و يک سقف که براي دور بودن از اجتماع آشوب زده و زيستني آرام ساخته شده است و البته همين آسايشگاه مي تواند خطري بزرگ باشد براي زندگي وقتي که زمين تب کند . وقتي که زمين تب کند به جاي آرامش وحشت هم آغوش زيستن مي شود و هيچ کاري نمي توان کرد جز آنکه دورترين مکان به مرگ را پيدا کرد و به زندگي محکم چسبيد تا راه فراري نيابد . مي داني زمين که ايستاد احساس ميکني که بايد فرياد بزني و دنيا را خبر کني که زنده اي و هيچ اتفاقي نيفتاده است و لي نمي تواني وانتظار مي کشي که کسي تو را به سلامي گرم دعوت کند و تنهايي و وحشت پايان يابد. بايد بگويم که دردها و مشکلات چقدر انسانها را به هم نزديک مي کند و باور کن که خنديدن باهم کار ساده ايست و لي کسي را که با او هم دريدي و با تو هم درد است هيچ وقت نمي توان فراموش کني

Tuesday, April 26, 2005

هي فلاني !

هي فلاني ! هيچ به اين چرخش زمان دقت کرده اي؟ فهميدي فروردين امسال هم رخت بست و رفت و ارديبهشت در کوچه ها قدم مي زند ؟ نم نم باران را حس کرده اي ؟ صداي چکاوک را چطور؟ . اين جا نشسته اي که چه بشود؟ نمي شنوي که در مي زنند؟ نمي خواهي در را باز کني؟ پشت در اميد به انتظار ايستاده است . اميد به امروز و خورشيدي که از طلوع تا غروب تو را به نظاره نشسته است . هيچ وقت آرزو کرده اي ؟ اميد در را مي کوبد تا آرزوهايت شوق رسيدن پيدا کنند . برخيز که امروز روز توست !

Thursday, April 14, 2005

زن

به سراغ زنان مي روي؟ تازيانه را فراموش نکن !! کسي مي گفت: هر بلايي که بر سر اين جهان مي رود اگر خوب نگاه کني پشت سرش دست يک زن را مي توان يافت اين جماعت غير قابل اعتمادي اند .اصلا مي داني چيست؟ شيطان روزي که با خود عهد بست تا آدم را از بهشت براند از هر دري که وارد شد کار به جايي نبرد تا آنکه پاشنه آشيل آدم را يافت و آن همان اسب تراوايي بود به نام حوا! . تمام بدبختي هاي ما هم از همين جا آغاز شد وگرنه ما کجا و اينجا کجا!!... حرفش که به اينجا رسيد ياد کلام نيچه افتادم ؛ اگر حقيقت زن باشد چه ؟


. . .
www.flickr.com
This is a Flickr badge showing public photos from atrelimoo. Make your own badge here.
. &nb